اعتماد
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٦  

دم داروخانه مثل همیشه شلوغ بود.

به سختی ماشین را پارک کردم . خواهرم رفت تا دارو بخرد .

چشمم افتاد به یک خانم

حدودا بیست ساله

چهره معصومی داشت

یک نوزاد کوچولو با موهای بور تو بغلش خوابیده بود

چشم دوخت توی چشمم

رویم را برگرداندم تا نفهمد که به او نگاه می کنم

حامد در داشبورد را باز کرد تا سی دی را عوض کند

دوباره نگاهم به سمت زن برگشت

از جایش تکان نمی خورد

نه وارد داروخانه می شد نه بیرون می رفت

سر و وضعش خوب بود

بدن بچه را با پوشانده بود ولی موهایش بیرون بود

با وزیدن باد موهای کوتاه نوزاد سیخ شده بود

انگار فهمید که به او نگاه می کنم

دوباره چشمهایش را دوخت به چشم های من

حامد داشت با گوشه پیراهنش سی دی را تمیز می کرد

سر برگرداندم تا دوباره نگاهش کنم که دیدم نیست

کسی به شیشه می زد

شیشه را پایین کشیدم

آقا یه کمکی به من می کنید

چهره نوزاد جلوی چشمهایم بود

خواب خواب بود

عین فرشته ها

دست کردم توی جیبم

اسکناس 2 هزار تومنی را به دستش  دادم

خیلی آرام حرف می زد

انگار شرم نمی گذاشت درست صحبت کند

نمی شد صدایش را تشخیص داد

تشکری کرد و رفت

و دوباره همانجا

دم در داروخانه ایستاد

حامد مات و مبهوت به من نگاه می کرد:

خاک تو سرت چرا پول دادی؟

گفتم بچه رو دیدی؟ مریض بود فکر کنم . بیچاره لابد پول دارو نداشته

بابا چه ساده ای تو اینا همه فیلمه. این درآمدش از من و تو بیشتره – حامد گفت

گفتم : انقدر دروغ شنیدیم که یک نفر اگه حرف راست هم بزنه باورمون نمیشه، اگه این بیچاره جدا پول خریدن دارو واسه بچه نداشته باشه،چه خاکی باید تو سرش کنه ؟ ها؟

حامد صدایش بلند تر شد:

بابا چقدر تو ساده ای . پول دارو؟این شگردشه .پس چرا نمیره تو ؟وایساده یکی دیگرو تیغ بزنه

خواهرم در رو باز کرد و نشست

چی شده؟

و حامد ادامه داد:

بابا 100 تومن 200 تومن نه 500 تومن

ورداشته 2000 تومنی رو داده به زنیکه گدا – و به زن جلوی داروخانه اشاره کرد

این که مثل گداها نیست ، مطمئنی حامد؟- خواهرم پرسید

 

 

هفته بعد جلوی همون داروخانه  زن دوباره به شیشه ماشین کوبید و کمک خواست.

شیشه را بالا کشیدم و صدای ضبط را بلند کردم که صدایش را نشنوم

زن رفت و همانجا جلوی در داروخانه ایستاد

خدا یا شکرت

که حامد اینجا نیست

ومن هنوز هم می تونم اعتماد کنم



 
اینروزها
ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٦  

این روزها از هر سه تا وبلاگی که باز می کنی

دوتاشون نوشتن

این روزها حال خوبی ندارم

حالم گرفته

حوصله ندارم

 

کاری به دلیلش ندارم

چون دلیلش معلومه

 

دوست دارم من هم مثل بقیه

از بی حالی و بی حوصلگیم بنویسم

اما با خودم عهد کردم که توی این صفحه جوگیر نشم و نباشم

اصلا دوست ندارم کسی از حال دل من هم خبر دار بشه

دوست دارم همون آدم جفنگی بمونم  که همه می شناسن و هیچ کس هیچ تصویر دیگه ای از من نسازه

اما نمیشه

هر روز این  احساس بدی که از شب 22 خرداد رفته زیر پوستم و مثل خوره داره تمام جونم رو گاز می گیره بدتر و بدتر میشه

حسی که نمی دونم چند روز و چند ماه و چند سال دیگه می خواد تموم زندگیم رو قلقلک بده

دوست دارم قالب وبلاگم رو عوض کنم

دوست دارم همه پستهام رو عوض کنم

دوست دارم اسمم رو عوض کنم

دوست دارم خودم رو عوض کنم

دوست دارم یه آدم دیگه باشم توی یه سیاره دیگه

دوست دارم اصلا نباشم

یا حالا که نمیشه نباشم

دوست دارم نبینم

یا اگه می بینم نفهمم

یا اگه می فهمم به روی خودم نیارم

 

خیلی بده که بهترین لحظه های زندگیت

کابوس ها و رویاهای خوابت باشه

چون به محض بیدار شدن

کابوسهای واقعیت میان به سراغت